دردهای من
در آخرین سلام در آخرین وداع در آن غروب سرد در انتظار آمدنت بودم از دور آمدی مثل همیشه سنگین و با وقار تو آمدی اما برای آخرین دیدار برای آخرین وداع یک شاخه گل یخ دادی بدستم از سردی گل یخ لرزیدم آهسته آرام گل را بوسیدم وبه سینهات آویختم وگفتم تقدیم به قلبی که نداشتی پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمرشون و بی همنفس کز میکنن کنج قفس نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه هر کی بریزه شاه دونه فکر میکنن خداشونه یه عمربی حبیبند با آسمون غریبند این همه نعمت اما همیشه بی نصیبند چه می دونن به چه می دونن به چی میگن ستاره چه میدونن دنیا کی ها بهاره چه میدونن عاشق میشه چه آسون پرنده زیر بارون تو آسمون ندیدند خورشید چه نوری داره چشمه ای کوه مشرق چه راه دوری داره قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم مهم نبود پریدن ولی برنده بودم فرقی نداره وقتی ندونی ونبینی غصهات مگیره وقتی میدونی ومی بینی چی بگم که خیلی تنهام میدونی یاری ندارم چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم هیچ کسی پا نمیذاره به سراچه خیالم هیچ کسی نداشت جواب این سوال بی جوابم هر کسی اومد دو سه روزی از دلم بازیچهای ساخت دلم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشق عاشقا تنها می مونن تنهایی مرام عشقه
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |












ABOUT

